مادر دعایم کن
گر چه من دیگر نمی بینم گل روی ترا خاطراتت را در این غم خانه مهمان میکنم
خدایا توفیق آن ده که در محراب عبادت و به رسم اطاعت اسماعیل نفس را در قربانگاه فدا کنیم پیشا پیش عید قربان را به همه دوستان گلم تبریک و مبارکباد می گویم باز عید آمد و جای خالی مادر رو بیشتر از همیشه احساس میکنیم ، باز دلتنگ مادر شدم کاش هیچ وقت تنهام نمی گذاشت .به یاد مهربونیهای مادرم که می افتم اشکم سرازیر میشه هیچ کس و هیچ عشقی نمی تونه جاشو برام پر کنه. همیشه میگم بیشتر عشقها توقعیه ، یعنی اینکه یه توقعی توش هست واگه اون توقع برآورده نشه ، عشق کم رنگ میشه و آخرش هم محو، الا عشق مادر البته پر واضحه که جنس عشق مادری با عشق جنس مخالف با هم خیلی فرق میکنه ، آخه میگن عشق سه نوعه، تیشه ای ، رنده ای ، اره ای ، توی این سه نوع هم ،خاک اره شو مثال میزنن که وقتی یه تخته رو با تیشه میکنی تیکه هاش به سمت خودت میریزه وقتی با رنده میکَنی سمت مقابلت میریزه ولی وقتی با اره میبری خاکش یه کم طرف خودت میریزه یه کم هم به طرف مقابلت میریزه حالا عشقهای غیر مادری اگه خوش بین نباشیم تیشه ایه و همش رو واسه خودت میخوای ولی اگه یه مقدار انصاف داشته باشیم اره ایه و به هر کدوم یه سهمی میرسه ولی عشق مادر رنده ایه و همۀ عشقش رو به طرف مقابلش میده. نمیدونم خدا قلب این مادر رو از چی ساخته که اینقدر حالت ارتجاعی داره یه جاهایی میتونه یه دنیا غصه رو تو خودش قایم کنه و باز بهت نگاه کنه و لبخند بزنه ، صبح که داری از خونه بیرون میری یه دعوای درست و حسابی باهاش میکنی شب از خجالت دیر میای خونه میبینی بیدار نشسته و غذات رو گرم نیگه داشته تا عزیزش سر بی شام زمین نذاره. چنان دردی به من دادی که درمانش به دنیا نیست چنان آزرده حالم که زمان مرگ پروا نیست مرا دردی چنان باشد که بی تو مرده ای بیشم که جسمم در جهان باشد ولی روحم به دنیا نیست مرا یار قشنگ من به وقت اوج فنا کردی به وقت احتیاج دل مرا با من رها کردی ز کی پرسم مکانت را کجا گردم به دنبالت چه گویم کور دنیا شم که عالم هست و یارم نیست اگر حالم نمی دانی کمر بشکسته ام یارم چه رسم یار رفتن ها غم و غصه و تنهایست. شعر از دوست عزیزم (فردین بهرامی) خداوندا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد. پس رهی چه دارد و چه تواند؟ چون توانایی تو کرا توان است؟ و در ثنای تو کرا زبان است؟و بی مهر تو کرا سرور جان است؟ چه غم دارد کسی که تو را دارد؟کرا. شاید او که ترا نشاید؟ آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آنکس که با تو در پیمان. از غیر جدا شدن سر میدان است. کار آن دارد که با تو در پیمان است . الهی .اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس. خونهء ما خونهء مهر و وفا بود خونهء عشق و امید خونهء خنده و شادی و صفا بود دیوارش از نقره مرمر خونه منور از نور مادر سقف خونه آسمون آبی پر ستاره خونه از شادمانی افزون خواهر" برادر شیطنتهای کودکانه با حرفهای شیرین بچگانه شادی می کردیم به لبخند پدر دلخوش بودیم از گذار زندگی ماه خونه مادر بود ماه می خواستیم چکار * * * مادر رفت ... از بین رفت جذبهء خانهء ما مادر رفت ... پریشان و نالان شدیم حیران و سرگردان شدیم خنده و شادی و صفا مرد خونه سوتو کور شد شادی پر کشید .غم رسید ابر سیاه آسمان خونه را پوشاند خنده از لب برادر و خواهرم افتاد چشم گریان و لب نالان شدند لبخند پدر . قاب رو دیوار شد در سینه حبس شد حرفهای نا گفته ما مادر رفت بهشت عجیب است سرنوشت و ما غمگین شدیم...
آه چهکنم که بضاعت بيان حق شناشي سزاوارنهات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر ازآن است که بتواند فرشته اي چون تورا بستايد يا به اداي تکليف، جرعه اي از درياي حق والاي مقامت را برگيرد. با اين همه احسان و جايگاه والامرتبهاي که داري، انصافا" ظلمي هم که بر تو رفته است، مرز ندارد. مادرم، مهرانهام ، جانانهام ، نازدانهام! محمدرضا شكراللهي دل در سینه فریاد میزند تولدت مبارک چون تو نیستی در کنارش صدایش می شکند شب و روزش بی صدا می گذرد چشم لب تر می کند بگوید تولدت مبارک قاب عکس روی دیوار امانش نمی دهد اشک از گونه چون سیل میگذرد برای دیدن رویت سوار بر بال نسیم سحرگاهان می آیم به سویت می گذرم از جنگل و کرانه ها می گذرم از همه ترانه ها میان زمین وآسمان می رسم به دشت گل و پروانه ها تا چشم کار می کند گلاویز بهار است ونسیم مهربان بهاری که نوازش می دهد گلها را من محو به تماشای گل و پروانه ها من مست زبوی خوش آن دشت انگار تو روبروی من آن سوی دشت ایستاده ای من تو را می بینم همه تن فریاد می شوم تولدت مبارک مادر ... بی بی ای مهرت مادرانه بی بی ای قصه خوب زمانه بی بی جون توبجای مادرم باش بجای مادرم غم پرورم باش الهی تا جهان باشد هست باشی لحظه ای غمگین و دل آزرده نباشی بی بی در پیرهنت بوی مادرم هست نبینم داغتو تا که نفسم هست منو تو در سینه یک داغ داریم من داغ مادرو توداغ دختر بی بی من کاش نمی گویم برایت تو هستی من تو را دوست دارم بی بی اون تبسم کردن و خندهایت لحن کلام قصه هاتو دوست دارم دوست داشتناتو دوست دام چروک روی صورتت گلای روی پیرهنت را دوست دارم الهی زنده باشی صد سال دیگر که تو را من هزاران دوست دارم دوست دارم اگر روزی بیاد داغت ببینم نیاید روز دیگر آن روز بمیرم منه خار همسایه گلی داشتم او گل لاله من . من خار او بودم او گلی معطر من زیر سایه اش یک دلو یک تن بودیم با هم فصل زمستان او غنچه ای بود فصلها بودیم با هم به یک جا یک شب به خوابش خود را گلی دید تا یک صبح بهاری او هم گلی شد حالت برگهایش را احساس میکردم و به خودم فخر می کرد. *** بهار گذشت آمد پاییز صبح فردا گلم پرپر روی زمین بود ای پاییز بی رحم تو برگ ریزی نه گل ریز چرابا گلم چنین کردی در این گلستان گل دیگر ندیدی ای فصل گلچین لعنت به توباد *** من خار تنها در سوگ گلم شعر می نوازم من بی تو می میرم تا از غمت رهایی گیرم من بیگانه می میرم تا در کنارت مآوا بگیرم افسوس ... که دست گلچین گل چیند نه خار چیدن خار نباشد کارش از آن پس خواب گلم بینم هر شب هم خواب بینم من خار گل هستم! صبح به خواب پوچ خود می خندم خواب خار که تعبیری ندارد... امشب تو اسمان غلغله ای به پاست به آرامی به یادت خواهم بود تا آخر عمر به یادت خواهم بود طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند جای نفس در سینه حبست میکنم سکوت میکنم وکلامی نمی گویم تا کسی نفهمد در سینه جای نفس یاد عزیزی را حبس کرده ام وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت ای همدم تنهایی خلوت دل وقتی رفتی روزم شبی تار شد وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد رنگی زشت سیاه و کدر شد ای همدل وهمدم با که بنشینم بگویم اینهمه غم مادر ای ماه نور از چه رو رفتی قلبم آزردی رفتنت را چطور باور کنم من تورفته ای من مانده ام این زنده بودنم را چطور باور کنم من بخدا مثال دل مادر دل نیست همه عالم گشتمو گشتم ندیدم مثال دل مادر دل برایش قربان کنم کم است همه تارو پود وجودم سر رو جانم فدای دل مادر بخدا نرم تر از دل مادر دل نیست مادر وجودم در وجودت ماوا گرفت زندگیم با نام تو معنا گرفت مادر نفسم از نفس تو وجود گرفت روشنایی دوچشمم از تو سو گرفت مادر روحت دمیدی در وجودم وجودم از وجود تو هستی گرفت زنم بوسه بر خاک پایت که فردوس زیر پایت جا گرفت باز نگاهم کن (مادر) که جز صدای تو نیست در گوشم باز صدایم کن(مادر) که جز نگاهت نگاهی نشناسم باز دعایم کن (مادر) که محتاج به دعایت هستم دوست داشتم باز ببینم وقتی که با خداوند راز و نیاز میکنی چطور دستانت را ساعتها سویش دراز کرده و به او التماس میکنی دوست داشتم این بار که می بینمت مثل گذشته به گرمی در آغوشم بگیری و بهم خوش آمد بگی. نه اینکه وقتی می بینمت تنت بی روح و دستات سرد سرد باشه همیشه پیش خدا دعا کردم که دوست دارم زودتر از عزیزانم بمیرم. می دانم از این سفر برنمی گردی تا اینهمه برای من تکرار شود. حال من بودنت را بیشتر احساس میکنم همیشه من رو می بینی و حرفهایم را می شنوی و این یعنی تو نرفتی و هستی و از همیشه به من نزدیکتری و اکنون که همسایه خدا شدی می دانم هر دعایی که کرده بودی مورد قبول خداوند واقع شده است. (مادر) حلالمون کن از آنهمه سختی که در کنار ما متحمل شده بودی. همه غمو قصه های ما رو به دوش می کشیدی و لحظه ای دم نمی زدی و گلایه نمیکردی آن پند و نصایه ات همیشه در ذهن و زندگیم جاریست. مادر حلالم کن که قبل از رفتنت من فرصت دیدار آن چهره ناز و مهربونت رواز دست دادم. تو گفتی بیا کاش می آمدم که شاید در رفتنت تا خیر می شد مادر رنج کشیده من تو گفتی ولی من باور نکردم. باز حلالم کن (مادر) باز دعایم کن (مادر) وقتی من رسیدم خوابیده بودی دورو برت شلوغ بود هیا هویی به پا بود فکرهایی باور و نا باورانه که به خوابیدن تو در اون هیا هو و شلوغی فکر میکردند تو در خواب ناز بودی دلم نیومد که بیدارت کنم باورم نمی شد با ناله و فریاد جمعیت اینگونه آرمیده باشی نا باورانه چشمهای بسته ات را نگاه می کردم هاجو واج شده بودم صدایی از درون به گوشم رسید قلبم بود میگفت تو با تمام وجود دوست داری که بیدار بشه و چشماشو باز کنه و با هات حرف بزنه تو باهاش حرف بزن صداتو می شنود تو در کنارم به خوابی عمیق فرو رفته بودی میخواستم بیدارت کنم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد بغض سنگینی در حال کوبیدن به شیشه نازک چشم بود شیشه چشم در حال شکستن بود صورتت چقدر قشنگ شده بود و تبسمی وصف ناشدنی روی لبهات غرق در رویای شیرین خوت بودی فریاد زدم بیدار شو بسه خوابیدن ولی تو انگار نشنیدی باز دلم در گوشم نجوا کرد بزار بخوابد مزاحم خوابش نشو بغض شیشه را شکسته بود اشک سرازیر بود با زبانم اشک را مزه کردم مزه شوری میداد گفتم ای دل تو غافلی خوابش از خواب گذشته است. گفتم بیا ای مادر یزدان ستا گفتی برو دیگر نمی بینم تو را گفتمت چشمان تو آیینه راه من است آیینه ام بشکسته ای دیگر چرا گفتم نصایت روشنگر شبهای من حرفی به من دیگر نمی گویی چرا دیده ام در چشم تو هزاران درد و غم درد خود را با که قسمت می کنی گفتم این راز خود با من بگو گفتی تو کوچکی گویم با خدا مادر ای مهربان بی ریا من تو را دیگر نمی بینم چرا مادر ای شمع خاموشم بیا تو روشنی در ظلمت شبهای من تو چیستی رفته ای بی قرارم کرده ای در تجسم بینمت من شب و روز غیر از کفر سخن دیگر نگویم گر خدا بودم { مادری} هرگز نمی مرد گفتی تو بی خود مگو کفر خدا بیشتر دارد مرا دوست. مادر ای مادر خوب مادر ای مادر من به چه توصیف کنمت که در وصف تو گنجد عشقت هست بس عظیم مهرت :دشتیست وسیع روحت:عرشیست کبریایی خودت دریای پر تلاطم حرفت کلامیست صادقانه قلم به اینجا که می رسد لحظه ای به فکر فرو میروم باز تصویرت ظاهر می شود و من غرق به تماشای تو این زبیای خفته مادرم است این چه عشقیست که در دل دارم قلب من کوچک عشقت عظیم مهرت :دشتیست وسیع روحت:عرشیست کبریایی خودت دریای پر تلاطم حرفت کلامیست صادقانه رو به قلم می گویم بیا با هم گریه کنیم زار زار من با اشک خونین جوهری سازم و تو در وصفش هر چه می دانی بیار قلم زود در خود می شکند هاج میشود چیزی نمی گوید ای نازنین ای مادرم این چه عشقیست که بعد از مرگ زمین و آسمان بر هم زند جانم فدای تار مویت زره ای احساسم دادی از جهانی بی نیاز گشتم وه چه احساسیست زیبا حال رفتی و نیستی در بر ما مادر تو زنده تر از پیشی ز یادت دل نتوان بگیرم به یادت هستم تا بمیرم یادم می یاد شب قبل رفتن تو به من گفتی که خواب دیدی خواب یک اسب بالدار سفیدی با هزاران فرشته در یک کویری گفتی همه می خواستند تو رو ببینند تو می رفتی همه خوشحال بودند تو همرنگ آنها بودی در آن سپیدی تو روان سوی اسب خوشحال بودی گفتی یک خوب صورتی افسار به دست به تو می گفت سوار شو ای آهوی مست گفتی وقتی سوار بودی چشمات بسته بودند تا چشم گشودی فقط خدا رو دیدی گفتی دم دم صبح از خواب پریدی خودت حیران از آن خوابی که دیدی یادم آید تو خوابت را به من گفتی تو خود دانسته بودی که چه خوابی دیدی منو تو خوشحال از آن خوابی که دیدی منم گفتم مادرم خدا داردت دوست افسوس... ندانستم هر آنکه بدارد دوست می برد زود تو به من گفتی برم جایی و تعبیرش بیابم در ذهن خود در پی تعبیر خوبی افسوس... تو در چه فکرو من در چه فکری یادم می آید آخرین بار تو در آغوشم گرفتی اشک ریختی گفتی پسر کوچک من خدا دارد همه ما رو دوست افسوس... من محو به تعبیر خوشایندی ولی تو در پی آن خواب شیرین من هنوز به فکر آن خوابی که دیدی تو به فکر آن کویر و اسب سفیدی تعبیرش برایم امید به فردا بود اما برایت رفتن به رویا بود. گذشت آن روز و سالهای دگر هم تو رفته ای و من زیبا ندارم... ای مادر یزدان پرستم خداوند چه زود چشماتو نمی بست بودی و می دیدی تعبیر خوابهایت بودی و می دیدی بچه هایت بدیدی که بعد از تو چه می شد یاد آن پند و اندرزات کارمون شد بچه های کوچک و طفل و پستت شدند بیگانه و غمگین بعد پشتت از خدا رخصت بگیر ما رو ببینی یا که گوید راهی که مایت ببینیم در دل هزاران آرمان برایت می آمدی ناز نگاهت را ببینیم حرفهایت همیشه با دلیل بود برای ما همیشه درس یقین بود یادت خنجر می زند به دلهامون که تو خوردی زهر زندگیمون مادر تو برای ما نمیرانی {زبیر} با سلام خدمت دوستان گلم از این پست به بعد دلنوشته های خودم رو می زارم امیدوارم که قشنگ باشن با سلام خدمت همه دوستان گل و با محبت من امید وارم که عید قربان پر برکت وشب یلدای خوب و خوشی رو گذرونده باشید. با کسب اجازه از اقای رضا فرمند و تقدیم به همه مادران دردمند مادرم زيبا نشد ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ هنوز نگاه ات را در سکوت ات به یاد دارم ۰۰۰ در او ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ مادرم زیبا نشد ۰۰۰ مادرم فرصت نیافت ۰۰۰ مادرم پدرم … پدرم ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ آن آینه را که مقدّس می دانند ۰۰۰ مادرم ای ناز"مهربون سلام"باز امدم به دیدنت ای ناز"مهربون سلام"باز امدم به دیدنت حال و هوام بارونیه" از غم پر کشیدنت ای مادر قشنگ من حالت چطوره مهربون؟ خوش میگذره بدون ما "زندگی تو آسمون؟ خورشید خانوم حالش خوبه؟از آسمونا چه خبر ؟ اینجا هنوزم ابریه"از وقتی که رفتی سفر عزیزم از خودت بگو "چشای نازت چطورن؟ جات خالیه روی زمین "بچه هات از گریه پرن چه روزگار سختیه "طاقت من تموم شده تموم خاطرات خوب"با رفتنت حروم شده خوب بگذریم باز چه خبر ؟خدا واسه تو چی نوشت؟ انگاری خوش می گذرونی ! تنها که نیستی تو بهشت حالادیگه باید برم:آخه داره دیرم میشه بازم می یام به دیدنت "تاعمر دارم تا همیشه
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادرِ تو، با من جنگ
هر کجا بیندم از دو ر کند چهره پرچین و جبین، پر آژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زند بر دل نازک ِ من ، تیر خدنگ
از درِ خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست، شرنگ
نشوم یک دل و یکرنگ تو را تا نسازی دل او از خون ، رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری دل برون اری از ان سینه ی تنگ
گرم و خونین به منش بازاری تا بََرَد ز آینه ی قلبم زنگ
عاشق ِ بی خردِ نا هنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمتِ مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود دل ِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم ِ در به زمین واندکی رنجه شد ا و را آرنگ
ان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو بر خاست نمود پی ِ برداشتن ِ دل ، اهنگ
دید کز آن دل ِ آغشته به خون آید آهسته برون این اهنگ:
"آه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ"


چهکنم که توشهاي بيش ازاين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژههاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانههاي لرزانم بنشان.
بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريک و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بيسايهبانم برنگير.
من امروز، فاخرانه، ميخواهم از مقامي سخن بگويم که زيباترين و دلاراترين مفاهيم قاموس تمام ابناي بشر از ازل تا ابد،ملهم از روح اهورايي و جايگاه فرشته گونهي اوست.
مدار روح انگيزترين گلواژهها در زيباترين نوشتهها، شعرها، قصهها، سرودها، سخنوريها و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد فروزان او ميچرخد. ستارههاي عاليترين کهکشان مفاهيم انساني، از تلالوي شمس وجود او چشمک ميزند.
اي اسوه مهر و وفا!
براستي چگونه ميتوان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايهايش يعني فرشتهاي چون تو، جفاکارانه،روي برتافت.چگونه ميتوان طبع لطيف انسان و سجاياي عالي او را بازشناخت،اما دل در گروي تو نداد.چگونه ميتوان پاکترين و باشکوهترين خصايل انساني را واگويه کرد اما تابش چشم نواز مهپاره رخسار تو را از پس آن نديد.
اصلا" چگونه بدون الهه هستي بخش وجودتو بايد دل باخت، رسم عاشقي آموخت، دلداري پيشه کرد،رسم پاکبازي و مهرورزي فراگرفت ، رفيق توفيق شد،گوهر حيا را باور کرد،ارج شرف و قناعت و وفاداري رااندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنياني آدمي در شاخسار دلاويز گلستان خلقت را فهميد؟!
نيک ميدانماما بگذار بپرسم در اين همه جوروجفاي بيکرانهاي که از روز ازل تاکنون درحق ابناي بشر شده و هنوز هم ميشود،سهم تو چقدر بوده است.براستي جلادان،سفاکان و ديکتاتورهاي تاريخ بشر چقدر ازميانهمجنسان تو برخاستهاند؟
پاسخ اين سئوال بهروشني آفتاب است و نيازي بهذکر مصيبت من ندارد پس بگذار بگذرم اما مگذار نگويم که حتي بسياري از کژيهاي همجنسان تو نيز از گدازه سيري ناپذير مشتهيات اهريمني ناکسان جنس مقابل ريشه ميگيرد، هر چند عقوبت کوچکترين خبط همجنسانت اغلب کوبش دهل پيراهن عثمانيشان دربوق رسوايي ابدي و تاوان بزرگترين جنايت طرف مقابل،شايد يک دنيا حرف براي نگفتن يا يک شهر دهليز براي نهفتن باشد.
آه دلبرم،بگذار از اين حرفها بگذرم و خود را و تو را بيش ازاين ميازارم.
مادرم، سلطان قلبم،اي برکت افزاي زندگيم!
تنها نه بخاطر بهشتي که زير پاي توست ، نه بخاطر نسلي که زاده توست، نه بخاطر لالاييهاي دلنوازت، نه بخاطر خونواره چشمان خستهات، نه بخاطر رنجواره بلاکشيات،نه بخاطر سرشت مهرآگينيات، نه بخاطر سرسبزي قلب پاکبازت،نه بخاطر زيبايي نازکي خيالت يا تردي روح دلنوازت،نه بخاطر پاکي احساس دلارايت، نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه بخاطر...حقشناسانه تو را ميستايم.
به خاطر شور بالغ خدارنگيات، بخاطر شاهکار شعور شرف مداريت ، بخاطر گوهر دردانه حيا و نجابتت،بخاطر کولاک گرم جوش گذشت و ايثارت ، بخاطر راز فاخر و حس زيباي مادري ات، بخاطرترک برداشتن بلور نگاه نگرانت،بخاطر آتشفشان پرگداز سوختنوساختنت،بخاطر غرقشدن بلمجواني وآسايشت دردرياي توفانزده بيقراريهاي من و بخاطر همه آنچه که به من دادي يا ندادي و بخاطر خودم که سخت به تو دلبستهام، ديوانهوار دوستت دارم و مغرورانه بر تو ميبالم و خاضعانه منتت را ميکشم.
آه اي مامن لحظات جانکاه تنهايي و بيکسيام !
ميخواهم بداني که بهار آرزوهايم ، تنها به کرم ميزباني کريم تو گلافشان ميشود،خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا ميرسد.تلاطم روز و شبم، از صدقهي سر تو قرار پيدا ميکند،رزق و روزيم از برکت اذکار و ادعيه خلوت تو رونق ميگيرد .
بيا مرا به پهندشت سبزفام رامشگاهت ببر و در دامن پر مهرت، سرم بر زانوي خستهات بگذار و با دستان پر چروک و لرزانت ، موهايم را نوازش کن و به جاي لالاييهاي روح نوازت، اسرار بندگي و عبوديت سينهچاکانه، را که همواره به آن باليدهاي، در گوشم وابخوان و فانوس نگاه تارم در صراط رحمت رحيميه حضرت دوست شو.
بيا ذره ذره خلاء تمناي تک تک سلولهايم را به شراب عقيق ناب طهورت مصفا کن و غبارستان وجودم را با خوشاب دلستان سبز و پاکنهادت بشوي. بيا به جاده عمرم بنگر تا در هرگام رفتهام، اثري از رد مهرم به خودت را بيابي تا شايد رحمي کني و مرا اجير ، نه چه ميگويم ، ذبيح ابدي خودسازي .
کاش ميتوانستم با خون خود قطره قطره قطره بگريم تا سرسپردگيام به خود را باور کني.کاش ميتوانستم در شط خون خود وضو بگيرم و براي پاسداشت شاهکار خلقت تو به درگاه باري، نماز شکر به جاي آورم و سبزي عمرم را فداي يک تار موي سپيدت کنم. کاش ميتوانستم برايت بميرم تا تو بماني.کاش خونبهاي بقاي ابدي تو آغاز پايان جان پشيزانه من بود. کاش بندابند وجودم فداي يک تار گيسوي نقرهاي ات ميشد، کاش نقبي به نقاب آتشفشان سينهام ميزدي و به قلبم که از خون دل توست،ميرسيدي و در واقعيت کوچک من، حقيقت بزرگي خود را ميديدي.
کاش ميتوانستم به بهاي غروب هميشگي نگاهم،درآن دو خورشيد سياه افول کرده در روي ماهت،سويي دگرباره ميتاباندم. کاش ميتوانستمتمام عمرم را يکجا بدهم تا حتي يک نفس بيشتر بکشي. کاش عمود کمرم ميشکست تا عصاي کج شمشاد قامت خميدهات باشم.کاش پيشمرگت شوم. فدايت گردم. الهي بميرم تا تو بماني. کاش هزاري نباشم تا حتي يک لحظه گلخند حياتبخش غنچهخزان رنگ لبانت نخشکد.کاش همه هست و نيستم را درچشم برهم زدني ميدادم تا تو از دستم راضي باشي و کريمانه ، مرا از ذکر دعاي خيرت محروم نسازي.
آه مادرم ، سرورم ، تاج سرم، سلطان بيتاي وجود خاکسارم!
بيا بهت عشق بيپايانم را که از شعشعه بت رويت آکنده است، در مردمک نگاه بيتابم بنگر و بر بزرگي و تلالوي جاه و جلالت ببال.بيا با سخاوت دعاي خيرت به ساحل فلاح روانهام ساز، چون بيتو هيچم، بيبرکت خشنودي تو سزاوار لهيب سوزان دوزخم، پس اگر هستم يا اميد به فرداي روشن دارم ، فقط چشم طمعم به سفره کرم توست.
در روز مبارکت،روي ماهت را ميبوسم و بااميد به کرم آفرينشگرت،بيتابانه، چشم به راه آمدن سالي ديگر و روزي ديگر هماميز به عطر نفس مسيحايي توام.




![]()











انگار جشن و سرور فرشته هاست
مادر ساراست که میگه این جشن سارای منه
مادر سارا خوشحاله چون که خودش پیش خداست
مادر سارا اونجا به در گاه خدا براش دعا میکنه
انشا الله خوشبخت بشه انشاالله خوشبخت بشه
هزار هزار فرشته ها بهش تبریک می گن
عروسی دخترت سارا گلی مبارکاست
سارا گلی هم خوشحاله چون می دونه که مادرش براش دعا میکنه










عید قربان مبارک
یلدا مبارک





مادرم نتوانست
دریچه ی زندگی اش را
رو به عشق بگشاید
به زیبایی اش مالک نبود۰
حامله نشود
یا رَحِم اش را
پنهانی
یک شب
به خوردِ سگی بدهد۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
قشر ضخیم جهل جماعت را
همچو ته دیگِ سختِ سوخته ای
با سیم و برف بشوید۰
خود را ببالاند
و در هوای بیکران کلمه
تنفس کند
هنوز کلمه های دُرُشت کتابِ اکابر را می بینم
که با دستهای بی رمق حافظه ات
از لا به لا ی سبزی ها
وز میان دانه های برنج و لوبیا و عدس
جدا میکردی۰
آش، مکرّر می شد
چای، مکرّر می شد
و غلغلِ آبگوشت۰
سِحری بیاموزد
پرنده ای بشود
و سحرگاهی
از پنجره ی مطبخ
بگریزد۰
مادرم فرصت نیافت
سرمست آزادی
بر بام قرن برقصد
با شاهبال فرزانگی
از ژرفنای باورهای گرد آلود
تا اوج پژوهش و پُرسش
پَر بکشد
به جهان دست بساید
بودن را در یابد
و به حس عزیز و بزرگِ خود
ایمان بیاورد۰
در خستگی متولّد شد
صبح و غروب نداشت
اسبِ زمان
از گیسوان اش او را
در خارزار زندگی چرخاند۰
صدایش را کسی نشنید!
نگاهش را کسی ندید!
و صورت اش
تا مرگ
ساییده شد۰
از مسجد
به سوی مادرم آمد
با قیش آیه ها
و تسمه ی حدیث و روایت ها
مادرم را
به ارابه ی زندگی اش بست۰
به باور پدرم
این قلعه ی باستانی متروک
وارد شود
و آنرا
از خرده ریز حدیث و روایت ها
جارو کند۰
آن آینه را که می گویند
روشن ترین آینه هاست
آینه ی قرآن را می گویم
چرا در آن
سیمای تابناک مادر من
پیدا نیست
از منبر شنیده بود که چشم هایش خطاست
و در مغزش
کلمه نمی روید
در او
چرا و اگر
جاده های بی پایانی بود


نسيم سرد ميخندد به غوغاي خيابانها
دهان کوچه پرخون ميشود از مشت خمپاره
فشار درد ميدوزد لبانش را به دندانها
زمين گرم است از باران خون امروز
زمين از اشک خون آلوده خورشيد سيراب است
ببين آن گوش از بن کرده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالاي نرم جوي درخواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
در ماتم سراي خويش را بر هيچکس مگشا
که مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
زمين گرم است از باران بي پايان خون امروز
ولي دلهاي خونين جامگان در سينه ها سرداست
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه اين در
که قلب آهنين حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
نگاه خيره را از سنگ فرش کوچه ها بردار
که اکنون برق خون مي تابد از آينه خورشيد
دو چشم منتظر را تا به کي بر آستان خانه ميدوزي
تو ديگر سايه فرزند را بر درنخواهي ديد نخواهي ديد نخواهي ديد
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
ببين آن مغز خون آلوده را آن پاره دل را
که در زير قدمها ميتپد بي هيچ فريادي
سکوتي تلخ در رگهاي سردش زهر ميريزد
بدو با تعنا ميگويد که بعد از مرگ آزادي
زمين ميجوشد از خون زير اين خورشيد عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خودامروز
....
زمين گرم است از باران بي پايان خون امروز
ولي دلهاي خونين جامگان در سينه ها سرداست
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه اين در
که قلب آهنين حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
نگاه خيره را از سنگ فرش کوچه ها بردار
که اکنون برق خون مي تابد از آينه خورشيد
دو چشم منتظر را تا به کي بر آستان خانه ميدوزي
تو ديگر سايه فرزند را بر درنخواهي ديد نخواهي ديد نخواهي ديد
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
| :قالبساز: :بهاربیست: |


