تبليغاتX
مادر دعایم کن
گر چه من دیگر نمی بینم گل روی ترا خاطراتت را در این غم خانه مهمان میکنم
 رسم یار رفتن ها غم و غصه و تنهایست

چنان دردی به من دادی که درمانش به دنیا نیست

چنان آزرده حالم که زمان مرگ پروا نیست

مرا دردی چنان باشد که بی تو مرده ای بیشم

که جسمم در جهان باشد ولی روحم به دنیا نیست

مرا یار قشنگ من به وقت اوج فنا کردی

به وقت احتیاج دل مرا با من رها کردی

ز کی پرسم مکانت را کجا گردم به دنبالت

چه گویم کور دنیا شم که عالم هست و یارم نیست

اگر حالم نمی دانی کمر بشکسته ام یارم

چه رسم یار رفتن ها غم و غصه و تنهایست.

                                                    شعر از دوست عزیزم (فردین بهرامی)

|+| نوشته شده توسط زبیر در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 

خداوندا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد.

پس رهی چه دارد و چه تواند؟ چون توانایی تو کرا توان است؟

و در ثنای تو کرا زبان است؟و بی مهر تو کرا سرور جان است؟

چه غم دارد کسی که تو را دارد؟کرا. شاید او که ترا نشاید؟

آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آنکس که با تو در پیمان.

از غیر جدا شدن سر میدان است.

کار آن دارد که با تو در پیمان است . الهی .اگر از دنیا نصیبی است

به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم

در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس.

 

|+| نوشته شده توسط زبیر در چهارشنبه هفدهم مهر 1387  |
 

 

خونهء ما

خونهء مهر و وفا بود

خونهء عشق و امید

خونهء خنده و شادی و صفا بود

دیوارش از نقره مرمر

خونه منور از نور مادر

سقف خونه

آسمون آبی پر ستاره

خونه از شادمانی افزون

خواهر" برادر شیطنتهای کودکانه

با حرفهای شیرین بچگانه

شادی می کردیم به لبخند پدر

دلخوش بودیم از گذار زندگی

ماه خونه مادر بود

ماه می خواستیم چکار

* * *

مادر رفت ...

از بین رفت جذبهء خانهء ما

مادر رفت ...

پریشان و نالان شدیم

حیران و سرگردان شدیم

خنده و شادی و صفا مرد

خونه سوتو کور شد

شادی پر کشید .غم رسید

ابر سیاه آسمان خونه را پوشاند

خنده از لب برادر و خواهرم افتاد

چشم گریان و لب نالان شدند

لبخند پدر . قاب رو دیوار شد

در سینه حبس شد

حرفهای نا گفته ما

مادر رفت بهشت

عجیب است سرنوشت

و ما غمگین شدیم...

|+| نوشته شده توسط زبیر در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 مادرم روزت مبارک (روز مادر مبارک)

یاد دارم روزی را که بدنبال با لا ترین زیبائی
کوی و برزن را در نور دیدم
به سراغ دشتهای لاله و سنبل رفتم
در کنار نهرها همنشین چکاوک و بلبل شدم
ودر زلالی آب خیره شدم
زیبائی دیدم و شنیدم ولی زیبا ترین نبود
خسته شدم ولی از پای ننشستم
طاووس را دیدم که کنارم آمد
با شرم در گوشم نجوائی کرد و رفت
سر برآوردم و به خورشید نگریستم
گفت نورانی ترازمن هم هست
گفتم کمکم کن پیدایش کنم
گفت میدانم ولی ازروی حسودی نمیگویم
به بهشت رسیدم و از محفل زیبا رویان رخصت خواستم
حوریان همه تا اوج فلک به مرتبت نشسته بودند
هر که زیبا تر با لا تر
آسوده خیال قصد فلک نمودم
از همه گذشتم تا به آخرین رسیدم
گفت من هم نیستم
پس کیست
گفت همینست که پای بر این گبند نهاده
همه ازعطر وجودش سر مست
و خورشید از نور حضورش خاموش

روز مادر مبارک

مادر روزت که تمام روزهاى زيباى خداست مبارک باد

 

 

 

 

 

 

 

 

روز روزي زيباست
روز مادر چه مبارک روزيست
و مبارک باد
روز مادر
به همه مادرها
به تمام مادران خوشبخت
به تمام مادران تنها
که بدورند زمهر اولاد
به تمام مادران چشم بر ره دوخته
به همه مادر هاي بيکس
و به آن مادر بيمار ،
ز روي ناچار
ميخرد بر جانش
آن پرستاري پر منّت فرزندان را
چه مبارک روزيست
و مبارک بادا
بر تمام مادران دست تنگ
که دلي بس تنگ تر دارند در سينه ي خود
سينه اي پر حسرت
حسرت گرم در آغوش کشيدن آري
به تمام مادران
که به دردانه ي خود
جرات گفتن ابروي سر چشم ندارند
ولب مي بندند
روز مادر به شما مادر ها
که همه دارو ندار خود را
بي توقع به جگر گوشه ي خود بخشيديد
دير نگذشت کزو رنجيديد
باز هم بخشيديد
باز هم بخشيديد
روز مادر... مبارک بادا

 

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت مــــــــــــــــــادر

مادر ای شمع شبستان وجود
مادر ای مظهر پاکی و سجود
مادر ای منبع الطاف خدا
مظهر جود و صفا، فیض خدا
ای که مردان خدایند زتو
پاکی و معرفت، ایمان از تو
مادر ای آن که بسوزد شمع‌وار
از برای غنچه‌ها در این دیار
تو به واقع یک معلم در کنار
ما همه شاگرد تو از بهر کار
تو همان خلقی که داری زیر پا
آن بهشتی را که فرموده خدا
گر تو باشی راضی اندرکار ما
همچنین راضی بود ذات خدا
تو یگانه شمعی اندر زندگی
ما همه پروانه و تو مرکزی
از دعایت خارها، گل می‌شود
روشنی در کار ظلمت می‌شود
مادرا راز و نیازم این بود
تا که باشی در کنارم تا ابد
من گدایی بر سر راه توام
که همی خواهم زتو چیزی برم
از تو خواهم آن دعای خیر تو
تا که باشد حامی فرزند تو
صحبت من باش مادر در برم
چون که هستی رحمت و لطف و حرم
(محمدرضا فیاض)


                                                               (  منبع اینترنت)

|+| نوشته شده توسط زبیر در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 

دل در سینه فریاد میزند تولدت مبارک

چون تو نیستی در کنارش

صدایش می شکند شب و روزش بی صدا می گذرد

چشم لب تر می کند بگوید تولدت مبارک

قاب عکس روی دیوار امانش نمی دهد

اشک از گونه چون سیل میگذرد

برای دیدن رویت

سوار بر بال نسیم سحرگاهان می آیم به سویت

می گذرم از جنگل و کرانه ها 

می گذرم  از همه ترانه ها

میان زمین وآسمان

می رسم به دشت گل و پروانه ها

تا چشم کار می کند گلاویز بهار است

ونسیم مهربان بهاری

که نوازش می دهد گلها را

من محو به تماشای گل و پروانه ها

من مست زبوی خوش آن دشت

انگار تو روبروی من

آن سوی دشت ایستاده ای

من تو را می بینم

همه تن فریاد می شوم

تولدت مبارک مادر ...

 

|+| نوشته شده توسط زبیر در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 بی بی من کاش نمی گویم برایت تو هستی من تو را دوست دارم

بی بی ای مهرت مادرانه                                                                                

بی بی ای قصه خوب زمانه

بی بی جون توبجای مادرم باش                                               

بجای مادرم غم پرورم باش

الهی تا جهان باشد هست باشی

لحظه ای غمگین و دل آزرده نباشی

بی بی در پیرهنت بوی مادرم هست

نبینم داغتو تا که نفسم هست

منو تو در سینه یک داغ داریم

من داغ مادرو توداغ دختر

بی بی من کاش نمی گویم برایت

تو هستی من تو را دوست دارم

بی بی اون تبسم کردن و خندهایت

لحن کلام قصه هاتو دوست دارم

دوست داشتناتو دوست دام

چروک روی صورتت

گلای روی پیرهنت را دوست دارم

الهی زنده باشی صد سال دیگر

که تو را من هزاران دوست دارم دوست دارم

اگر روزی بیاد داغت ببینم

نیاید روز دیگر آن روز بمیرم

 

|+| نوشته شده توسط زبیر در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 خار تنها

منه خار همسایه گلی داشتم

او گل لاله من . من خار او بودم

او گلی معطر من زیر سایه اش

یک دلو یک تن  بودیم با هم

فصل زمستان او غنچه ای بود

فصلها بودیم با هم به یک جا

یک شب به خوابش خود را گلی دید

تا یک صبح بهاری او هم گلی شد

حالت برگهایش را احساس میکردم

و به خودم فخر می کرد.

***

بهار گذشت آمد پاییز

صبح فردا گلم پرپر روی زمین بود

ای پاییز بی رحم تو برگ ریزی نه گل ریز

چرابا گلم چنین کردی

در این گلستان گل دیگر ندیدی

ای فصل گلچین لعنت به توباد

***

من خار تنها

در سوگ گلم شعر می نوازم

من بی تو می میرم تا از غمت رهایی گیرم

من بیگانه می میرم

تا در کنارت مآوا بگیرم

افسوس ...

که دست گلچین

گل چیند نه خار

چیدن خار نباشد کارش

از آن پس خواب گلم بینم هر شب

هم خواب بینم من خار گل هستم!

صبح به خواب پوچ خود می خندم

خواب خار که تعبیری ندارد...

dddddd

|+| نوشته شده توسط زبیر در جمعه سوم خرداد 1387  |
 تقدیم به سارا گلی (عروسی مبارک)
این پست رو تقدیم می کنم به سارا گلی دختر مهربون که مثل من مادر نداره و همیشه تو وبلاگش در فراق مادر مهربون خودش شعر می نوشت   و الان هم میخواد مثل همه اون دخترایی که ازدواج کردن و خوشبخت شدن عروسیشه وانشاالله که خوشبخت بشه.

امشب تو اسمان غلغله ای به پاست
انگار جشن و سرور فرشته هاست
مادر ساراست که میگه این جشن سارای منه
مادر سارا خوشحاله چون که خودش پیش خداست
مادر سارا اونجا به در گاه خدا براش دعا میکنه
انشا الله خوشبخت بشه انشاالله خوشبخت بشه
هزار هزار فرشته ها بهش تبریک می گن
عروسی دخترت سارا گلی مبارکاست
سارا گلی هم خوشحاله چون می دونه که مادرش براش دعا میکنه


 

|+| نوشته شده توسط زبیر در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 

به آرامی به یادت خواهم بود

تا آخر عمر به یادت خواهم بود

طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم

مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند

جای نفس در سینه حبست میکنم

سکوت میکنم وکلامی نمی گویم

تا کسی نفهمد در سینه جای نفس

یاد عزیزی را حبس کرده ام

وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت

وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت

ای همدم تنهایی خلوت دل

وقتی رفتی روزم شبی تار شد

وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد

رنگی زشت سیاه و کدر شد

ای همدل وهمدم

با که بنشینم بگویم اینهمه غم

مادر ای ماه نور

از چه رو رفتی قلبم آزردی

رفتنت را چطور باور کنم من

تورفته ای من مانده ام

این زنده بودنم را

چطور باور کنم من

 

|+| نوشته شده توسط زبیر در جمعه سی ام فروردین 1387  |
 همه تارو پود وجودم فدای دل مادر

بخدا مثال دل مادر دل نیست

همه عالم گشتمو گشتم

ندیدم مثال دل مادر

دل برایش قربان کنم کم است

همه تارو پود وجودم

سر رو جانم فدای دل مادر

بخدا نرم تر از دل مادر دل نیست

مادر وجودم در وجودت ماوا گرفت

زندگیم با نام تو معنا گرفت

مادر نفسم از نفس تو وجود گرفت

روشنایی دوچشمم از تو سو گرفت

مادر روحت دمیدی در وجودم

وجودم از وجود تو هستی گرفت

زنم بوسه بر خاک پایت

که فردوس زیر پایت جا گرفت

باز نگاهم کن (مادر) که جز صدای تو نیست در گوشم

باز صدایم کن(مادر) که جز نگاهت نگاهی نشناسم

باز دعایم کن (مادر) که محتاج به دعایت هستم

دوست داشتم باز ببینم وقتی که با خداوند راز و نیاز میکنی

چطور دستانت را ساعتها سویش دراز کرده و به او التماس میکنی

دوست داشتم این بار که می بینمت مثل گذشته به گرمی در آغوشم بگیری و بهم خوش آمد بگی.

نه اینکه وقتی می بینمت تنت بی روح و دستات سرد سرد باشه

همیشه پیش خدا دعا کردم که دوست دارم زودتر از عزیزانم بمیرم.

می دانم از این سفر برنمی گردی تا اینهمه برای من تکرار شود.

حال من بودنت را بیشتر احساس میکنم همیشه من رو می بینی و حرفهایم را می شنوی و این یعنی تو نرفتی و هستی و از همیشه به من نزدیکتری

و اکنون که همسایه خدا شدی می دانم هر دعایی که کرده بودی مورد قبول خداوند واقع شده است.

(مادر) حلالمون کن از آنهمه سختی که در کنار ما متحمل شده بودی.

همه غمو قصه های ما رو به دوش می کشیدی و لحظه ای دم نمی زدی و گلایه نمیکردی

آن پند و نصایه ات همیشه در ذهن و زندگیم جاریست.

مادر حلالم کن که قبل از رفتنت من فرصت دیدار آن چهره ناز و مهربونت رواز دست دادم.

تو گفتی بیا کاش می آمدم که شاید در رفتنت تا خیر می شد

مادر رنج کشیده من تو گفتی ولی من باور نکردم.

باز حلالم کن (مادر)

باز دعایم کن (مادر)

|+| نوشته شده توسط زبیر در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  |
 

وقتی من رسیدم خوابیده بودی

دورو برت شلوغ بود

هیا هویی به پا بود

فکرهایی باور و نا باورانه

که به خوابیدن تو در اون هیا هو

و شلوغی فکر میکردند

تو در خواب ناز بودی

دلم نیومد که بیدارت کنم

باورم نمی شد

با ناله و فریاد جمعیت

اینگونه آرمیده باشی

نا باورانه چشمهای بسته ات را نگاه می کردم

هاجو واج شده بودم

صدایی از درون به گوشم رسید

قلبم بود میگفت

تو با تمام وجود دوست داری که

بیدار بشه و چشماشو باز کنه

و با هات حرف بزنه

تو باهاش حرف بزن صداتو می شنود

تو در کنارم به خوابی عمیق فرو رفته بودی

میخواستم بیدارت کنم

ولی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد

بغض سنگینی در حال کوبیدن

به شیشه نازک چشم بود

شیشه چشم در حال شکستن بود

صورتت چقدر قشنگ شده بود

و تبسمی وصف ناشدنی روی لبهات

غرق در رویای شیرین خوت بودی

فریاد زدم بیدار شو بسه خوابیدن

ولی تو انگار نشنیدی

باز دلم در گوشم نجوا کرد

بزار بخوابد مزاحم خوابش نشو

بغض شیشه را شکسته بود

اشک سرازیر بود

با زبانم اشک را مزه کردم

مزه شوری میداد

گفتم ای دل تو غافلی

خوابش از خواب گذشته است.

|+| نوشته شده توسط زبیر در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 مادر ای مهربان بی ریا

گفتم بیا ای مادر یزدان ستا    

                    گفتی برو دیگر نمی بینم تو را

گفتمت چشمان تو آیینه راه من است

                    آیینه ام بشکسته ای دیگر چرا

گفتم نصایت روشنگر شبهای من

                    حرفی به من دیگر نمی گویی چرا

دیده ام در چشم تو  هزاران درد و غم

                       درد خود را با که قسمت می کنی

گفتم این راز خود با من بگو

                       گفتی تو کوچکی گویم با خدا

مادر ای مهربان بی ریا

                      من تو را دیگر نمی بینم چرا

مادر ای شمع خاموشم بیا

                     تو روشنی در ظلمت شبهای من

تو چیستی رفته ای بی قرارم کرده ای

                      در تجسم بینمت من شب و روز

غیر از کفر سخن دیگر نگویم

                     گر خدا بودم { مادری} هرگز نمی مرد

گفتی تو بی خود مگو کفر

                     خدا بیشتر دارد مرا دوست.  

|+| نوشته شده توسط زبیر در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 این زیبای خفته مادرم است

مادر ای مادر خوب

مادر ای مادر من

به چه توصیف کنمت

که در وصف تو گنجد

عشقت هست بس عظیم

مهرت :دشتیست وسیع

روحت:عرشیست کبریایی

خودت دریای پر تلاطم

حرفت کلامیست صادقانه

قلم به اینجا که می رسد

لحظه ای به فکر فرو میروم

باز تصویرت ظاهر می شود

و من غرق به تماشای تو

این زبیای خفته مادرم است

این چه عشقیست که در دل دارم

قلب من کوچک عشقت عظیم

مهرت :دشتیست وسیع

روحت:عرشیست کبریایی

خودت دریای پر تلاطم

حرفت کلامیست صادقانه

رو به قلم می گویم

بیا با هم گریه کنیم زار زار

من با اشک خونین جوهری سازم

و تو در وصفش هر چه می دانی بیار

قلم زود در خود می شکند

هاج میشود چیزی نمی گوید

ای نازنین ای مادرم

این چه عشقیست

که بعد از مرگ زمین و آسمان بر هم زند

جانم فدای تار مویت

زره ای احساسم دادی

از جهانی بی نیاز گشتم

وه چه احساسیست زیبا

حال رفتی و نیستی در بر ما

مادر تو زنده تر از پیشی

ز یادت دل نتوان بگیرم

به یادت هستم تا بمیرم

|+| نوشته شده توسط زبیر در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 خواب مادر

یادم می یاد شب قبل رفتن تو

به من گفتی که خواب دیدی

خواب یک اسب بالدار سفیدی

با هزاران فرشته در یک کویری

گفتی همه می خواستند تو رو ببینند

تو می رفتی همه خوشحال بودند

تو همرنگ آنها بودی در آن سپیدی

تو روان سوی اسب خوشحال بودی

گفتی یک خوب صورتی افسار به دست

به تو می گفت سوار شو ای آهوی مست

گفتی وقتی سوار بودی چشمات بسته بودند

تا چشم گشودی فقط خدا رو دیدی

گفتی دم دم صبح از خواب پریدی

خودت حیران از آن خوابی که دیدی

یادم آید تو خوابت را به من گفتی

تو خود دانسته بودی که چه خوابی دیدی

منو تو خوشحال از آن خوابی که دیدی

منم گفتم مادرم خدا داردت دوست

افسوس...

ندانستم هر آنکه بدارد دوست می برد زود

تو به من گفتی برم جایی و تعبیرش بیابم

در ذهن خود در پی تعبیر خوبی

افسوس...

تو در چه فکرو من در چه فکری

یادم می آید آخرین بار

تو در آغوشم گرفتی اشک ریختی

گفتی پسر کوچک من

خدا دارد همه ما رو دوست

افسوس...

من محو به تعبیر خوشایندی

ولی تو در پی آن خواب شیرین

من هنوز به فکر آن خوابی که دیدی

تو به فکر آن کویر و اسب سفیدی

تعبیرش برایم امید به فردا بود

اما برایت رفتن به رویا بود.

گذشت آن روز و سالهای دگر هم

تو رفته ای و من زیبا ندارم...

|+| نوشته شده توسط زبیر در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 مادر تو برای ما نمیرانی

ای مادر یزدان پرستم

خداوند چه زود چشماتو نمی بست

بودی و می دیدی تعبیر خوابهایت

بودی و می دیدی بچه هایت

بدیدی که بعد از تو چه می شد

یاد آن پند و اندرزات کارمون شد

بچه های کوچک و طفل و پستت

شدند بیگانه و غمگین بعد پشتت

از خدا رخصت بگیر ما رو ببینی

یا که گوید راهی که مایت ببینیم

در دل هزاران آرمان برایت

می آمدی ناز نگاهت را ببینیم

حرفهایت همیشه با دلیل بود

برای ما همیشه درس یقین بود

یادت خنجر می زند به دلهامون

که تو خوردی زهر زندگیمون

مادر تو برای ما نمیرانی

                                                                                               {زبیر}

با  سلام خدمت دوستان گلم

از این پست به بعد دلنوشته های خودم رو

 می زارم  امیدوارم  که  قشنگ  باشن

|+| نوشته شده توسط زبیر در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 

                     با سلام خدمت همه دوستان گل و با محبت من

عیدتون مبارکعید قربان مبارک  عیدتون مبارک   یلدا مبارکعیدتون مبارک

امید وارم که عید قربان  پر برکت وشب یلدای خوب و خوشی رو گذرونده باشید.

عیدتون مبارکعیدتون مبارکعیدتون مبارکعیدتون مبارکعیدتون مبارک

|+| نوشته شده توسط زبیر در دوشنبه سوم دی 1386  |
 مادرم فرصت نیافت

با کسب اجازه از اقای رضا فرمند و تقدیم به همه مادران دردمند

  مادرم زيبا نشد      
مادرم نتوانست
دریچه ی زندگی اش را
رو به عشق بگشاید
به زیبایی اش مالک نبود۰

 ۰۰۰

مادرم نتوانست
حامله نشود
یا رَحِم اش را
پنهانی
یک شب
به خوردِ سگی بدهد۰
 
۰۰۰
 
مادرم نتوانست
قشر ضخیم جهل جماعت را
همچو ته دیگِ سختِ سوخته ای
با سیم و برف بشوید۰

۰۰۰

مادرم نتوانست
خود را ببالاند
و در هوای بیکران کلمه
تنفس کند

 ۰۰۰

هنوز نگاه ات را در سکوت ات به یاد دارم
هنوز کلمه های دُرُشت کتابِ اکابر را می بینم
که با دستهای بی رمق حافظه ات
از لا به لا ی سبزی ها
وز میان دانه های برنج و لوبیا و عدس
جدا میکردی۰

۰۰۰

در او
آش، مکرّر می شد
چای، مکرّر می شد
و غلغلِ آبگوشت۰

۰۰۰

مادرم نتوانست
سِحری بیاموزد
پرنده ای بشود
و سحرگاهی
از پنجره ی مطبخ
بگریزد۰

۰۰۰

مادرم زیبا نشد
مادرم فرصت نیافت
سرمست آزادی
بر بام قرن برقصد

 ۰۰۰

 مادرم فرصت نیافت
با شاهبال فرزانگی
از ژرفنای باورهای گرد آلود
تا اوج پژوهش و پُرسش
پَر بکشد
به جهان دست بساید
بودن را در یابد
 
و به حس عزیز و بزرگِ خود
ایمان بیاورد۰

۰۰۰

مادرم
در خستگی متولّد شد
صبح و غروب نداشت
اسبِ زمان
از گیسوان اش او را
در خارزار زندگی چرخاند۰
صدایش را کسی نشنید!
نگاهش را کسی ندید!
و صورت اش
تا مرگ
ساییده شد۰


۰۰۰

پدرم
از مسجد
به سوی مادرم آمد

پدرم
با قیش آیه ها
و تسمه ی حدیث و روایت ها
مادرم را
به ارابه ی زندگی اش بست۰

۰۰۰

مادرم نتوانست
به باور پدرم
این قلعه ی باستانی متروک
وارد شود
و آنرا
از خرده ریز حدیث و روایت ها
جارو کند۰

۰۰۰

 آن آینه را که مقدّس می دانند
آن آینه را که می گویند
روشن ترین آینه هاست
آینه ی قرآن را می گویم
چرا در آن
سیمای تابناک مادر من
 
پیدا نیست

۰۰۰

 مادرم
از منبر شنیده بود که چشم هایش خطاست
و در مغزش
کلمه نمی روید
در او
چرا و اگر
جاده های بی پایانی بود

        

|+| نوشته شده توسط زبیر در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  |
 بازم میام به دیدنت

ای ناز"مهربون سلام"باز امدم به دیدنت

ای ناز"مهربون سلام"باز امدم به دیدنت

حال و هوام بارونیه" از غم پر کشیدنت

ای مادر قشنگ من حالت چطوره مهربون؟

خوش میگذره بدون ما "زندگی تو آسمون؟

خورشید خانوم حالش خوبه؟از آسمونا چه خبر ؟

اینجا هنوزم ابریه"از وقتی که رفتی سفر

عزیزم از خودت بگو "چشای نازت چطورن؟

جات خالیه روی زمین "بچه هات از گریه پرن

چه روزگار سختیه "طاقت من تموم شده

تموم خاطرات خوب"با رفتنت حروم شده

خوب بگذریم باز چه خبر ؟خدا واسه تو چی نوشت؟

انگاری خوش می گذرونی ! تنها که نیستی تو بهشت

حالادیگه باید برم:آخه داره دیرم میشه

بازم می یام به دیدنت "تاعمر دارم تا همیشه

|+| نوشته شده توسط زبیر در شنبه دهم آذر 1386  |
 ((بمان مادر))
((بمان مادر))
 
تلنگور ميزند بر شيشه ها سر پنجه باران
نسيم سرد ميخندد به غوغاي خيابانها
دهان کوچه پرخون ميشود از مشت خمپاره
فشار درد ميدوزد لبانش را به دندانها
زمين گرم است از باران خون امروز
زمين از اشک خون آلوده خورشيد سيراب است
ببين آن گوش از بن کرده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالاي نرم جوي درخواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
در ماتم سراي خويش را بر هيچکس مگشا
که مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
زمين گرم است از باران بي پايان خون امروز
ولي دلهاي خونين جامگان در سينه ها سرداست
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه اين در
که قلب آهنين حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
نگاه خيره را از سنگ فرش کوچه ها بردار
که اکنون برق خون مي تابد از آينه خورشيد
دو چشم منتظر را تا به کي بر آستان خانه ميدوزي
تو ديگر سايه فرزند را بر درنخواهي ديد نخواهي ديد نخواهي ديد
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
ببين آن مغز خون آلوده را آن پاره دل را
که در زير قدمها ميتپد بي هيچ فريادي
سکوتي تلخ در رگهاي سردش زهر ميريزد
بدو با تعنا ميگويد که بعد از مرگ آزادي
زمين ميجوشد از خون زير اين خورشيد عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خودامروز
....
زمين گرم است از باران بي پايان خون امروز
ولي دلهاي خونين جامگان در سينه ها سرداست
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه اين در
که قلب آهنين حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
....
نگاه خيره را از سنگ فرش کوچه ها بردار
که اکنون برق خون مي تابد از آينه خورشيد
دو چشم منتظر را تا به کي بر آستان خانه ميدوزي
تو ديگر سايه فرزند را بر درنخواهي ديد نخواهي ديد نخواهي ديد
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا ميباردت از آسمان بر سر


 
|+| نوشته شده توسط زبیر در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 باز مادر صدایم کن.......... دعایم کن مادر............
دفتر دلم را در خلوت می گشایم آهسته ورق می زنم در هر صفحه خاطره ای نهفته است هر ورق

یاد عزیزی را در دلم زنده می کند آهسته زمزمه می کنم........

دفتر عشق مرا آهسته بگشا ای رفیق

                                                                      در میان هر ورق نام عزیزی خفته است

در نگاه قاب عکس اتاقم کودکی را می بینم که لحظه لحظه عمرم را گریه می کند

و از پشت دیوارهای زمان به جستجوی دیروز .....خنده ها را از پرچین لبهای تشنه ام می چیند

و به رودخانه اشکهایم می سپرد..............

پرنده قشنگ و مهربانم ........مادرم.......... هم سخن تنهایی دلم

دیر زمانی ست که دست تقدیر زمانه تو را از آغوش گرم و پر مهرت جدایمان ساخته...............

این بار با تمام وجود فریاد می زنم تا صدایم را بشنوی...............

پروازت را ای طایر طاهره ناباورانه حس کرده ام و همواره به یادت هستم!!!!!!!

یادش بخیر................ شبهای دراز یلدا...........یادش بخیر مادر.............

جای تو بین ما خالی ست و دلم بهانه های کودکانه می گیرد....................

می خواهم باز برایم قصه بگویی!!!! و باز تو بگویی پسرم دیوان حافظ را بگشا...........

                               یادش بخیر شبهای یلدا در کنار تو!!!

قطرات اشک از دانه های مروارید گرانبهاتر است و من این در قیمتی را به تو تقدیم می کنم.....

               باز مادر صدایم کن.......... دعایم کن مادر............

|+| نوشته شده توسط زبیر در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 
 
بالا